
![]() | ![]() |
سلام
اول از همه روز زن و مادر را به تموم مادرهای گل مخصوصاً مادرهای ایرانی که می دونم همشون برای بچه هاشون از عشق و جون و جوونی و عمرشون مایه می گذارند و مخصوصاً به توان 1000 به مامان گل خودم که هنوز که هنوزه زحمت خیلی از کارهای من به دوششه، تبریک می گم!
اول از همه یک هشدار میدم این پست طولانیه ها اگه از خونه وصل میشید قطع کنید و بخونید تا به روحم ... نفرستید! دلیل طولانی شدنش را هم که می دونید! هرچی باشه 2 هفته از پست قبلیم می گذره و کیارش گلم با سرعت جت داره شیرین و خوردنی میشه! دیگه خیلی از شیرین زوبونی هاش و وروجک بازی هاش یادم میره باید یک جا یادداشت کنم یادم نره!!!! خیلی پرت شدیم بریم سر اصل مطلب!

بله وروجکم سیا*ست مدار می شود!!!
من از همون اول هم می دونستم کیارش مثل خودم خیلی ساده و بیق نیست!!!!! این اتفاقی که می خوام براتون تعریف کنم 1 ماه پیش افتاد اما یادم رفته بود تا خاله ام 2 هفته پیش از کیارش یک سئوالی کرد که ما تا حالا ازش نکرده بودیم! ( دوست ندارم مرتب از بچه اینو پپرسند! ) خاله ام پرسید کیارش کی را بیشتر از همه دوست داری؟! کیارش: مامان مریم، بابا سعید!!!! وروجک نگذاشت یک ثانیه از مامان مریمش بگذره بعد بابا سعیدشو بگه مبادا تبعیضی بشه دل ما را بسوزونه!!!!!
حالا اتفاق 1 ماه پیش! کیارش و پدرش رفته بودند خونه مادربزرگ سعید که یک کوچه بیشتر با ما فاصله ندارند من تو خونه بودم و داشتم به کارهای سمینارم می رسیدم، از قضا چند تا از فامیلشون هم میاند اونجا ( نمیگم نسبتشون چی بود! ) بعد به منم زنگ زدند که تو هم بیا همه هستند منم کارهامو کردم و برای شام رفتم! یکی از خانم هایی که در مهمونی حضور داشتند متاسفانه از زدن زخم و نیش بدشون نمیاد من که درک نمی کنم چرا؟!؟!؟ به هر حال کاری هم ندارم هیچ وقت هم جواب ندادم! تا رسیدم تو مثلاً می خواست چیزی بگه که جلو فامیل شوهر دل منو بسوزونه! گفت: من هرچی از کیارش می پرسم کیارش پسر کیه میگه بابا سعید! مثل این که خودشو پسر مامانش نمی دونه!!!!! منم هیچی نگفتم بعد ایشون با اعتماد به نفس زیاد رو به کیارش کرد و گفت: کیارش تو پسر کی هستی؟؟؟؟ کیارش هم خیلی جدی و با بی تفاوتی: مامان مریم!!!!!
بیچاره یک دفعه جا خورد! دوباره پرسید ا تو که گفتی پسر بابایی! حالا بگو پسر کی هستی؟ کیارش به عصبانیت: مامانش!!!!
ایشون هم دیگه چیزی نگفتند دیدند ادامه بدند کیارش یک جواب دندون شکن دیگه میده! منم هیچی نگفتم و فقط لبخند زدم! ولی این قدر دلم می خواست بلند بشم 100 ماچش کنم که ضایعم نکرد!!!
آخه باباش می گفت من که نبودم بی انصاف می گفته پسر بابا!!! حالا بگید کیارش سیا*ست مدار نیست!
چند روز پیش رفته آلبوم عکس هاشو آورده ( این جریان عکس و تولد که تمومی نداره! ) بعد یک کلید از روی میز برداشته کرده لای آلبوم و الکی می پیچوندش و می گفت: چیک چیک ( صدای کلید )! با تعجب پرسیدم کیارش چی کار می کنی؟؟؟؟ کیارش: نی نی باز کنه عکس ببینه! ( جالبه درباره خودش از سوم شخص مفرد استفاده می کنه ولی بقیه را درست میگه! ) من موندم این بچه این دفتر خاطرات قفلی ها را کجا دیده!!!!!
ما در راهه رفتو برگشتمون به مهد که با کیارش 1 ساعت بدون کیارش 5 دقیقه طول می کشه مدام داریم پدیده های طبیعت را تجزیه و تحیلی می کنیم و دنبال تمام پیشی ها می افتیم باورتون نمیشه اما دیگه تمام پیشی ها و قلمروشون و محل سکونتشون را هم بلدیم! در همین راستا چند روز پیش دنبال یک پیشی را افتادیم و رفتیم تا جناب پیشی رسیدند به سطل زباله! بعد یک جستی زد و رفت توش!
کیارش با فریاد و دلسوزی: پیشی نرو! سطله آخالیه! ( آشغالیه ) کبیثه! ( کثیفه ) بیا بیرون!
بچه ام نگران بود مبادا پیشیه کثیف بشه!!!!
بازم در همین راستا و در روزی دیگر که باز دنبال همون پیشی مذکور کرده بودیم، جناب پیشی یک دفعه دم یک سه راهی ( کوچه فرعی به کوچه اصلی ) پرید رفت اون ور خیابون! کیارش با فریاد: نهههههههههههه نروووووووووو چنان فریاد کشید که تمام ماشین ها زدند رو ترمز و تموم کسانی که تو این سه کوچه بودند وایسادند و برگشتند ببینند چی شده!!! بعد که جناب پیشی به سلامتی گذشتند کیارش با ملایمت گفت: پیشی نرو ماشین میاد!!! خلاصه همه چنان خنده ای کردند و بنده چنان خجالتی کشیدم وصف نشدنی!!!!
اصفهان که بودیم یک روز با مامانم روی تخت مامان دراز کشیده بودند و عکسایی که مامان به دیوار زده بودند را نگاه می کردند! کیارش به عکس پدرم اشاره کرده بود و پرسیده بود این کیه؟ مامانم توضیح داده بود این باباییه ببین چه قدر خوشگل بوده چه شیک بوده و ... و ببین چه سیبیلی داشته! فردای اون روز سر میز ناهار مامانم به کیارش التماس که غذاتو بخور!
کیارش در حال تفکر: نی نی به به بخوره، بزرج ( بزرگ ) بشه! سیبیل در بیاره!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ( من در تفکرات این بچه فیلسوف موندم! ) 
یا چند روز پیش سر شام جزو معدود زمان هایی که کیارش شامشو خورد! بعد که غذاشو تمام کرد! دستشو مالید به دهانش و گفت: به به! خوردم! سیبیل در آورد؟؟؟؟؟؟
کیارش روی پاهام نشسته بود و داشت تلویزیون می دید، هوا گرم بود و من دیدم پست گردنش عرق کرده، آروم فوتش کردم خنک بشه! برگشته میگه: مامان نی نی چاییه هوت ( فوت )می کنی؟!؟!؟! بنده را هم که دیگه خودتون می دونید، پشت گردنشو بوس بارون کردم!
چند شب پیش دل درد عجیبی داشتم رفتم روی تخت دراز کشیدم تا استراحتی بکنم! کیارش آمده کنارم به شیطونی با آه و ناله گفتم: کیارشم مامان دلش درد می کنه! آروم باش! با دلسوزی آمد کنارم و نازم کرد و گفت مامان بره دُتر (دکتر ) دتر دوا بده، شربت بده، مامان بخوره، خوب بشه! 

ماشین شارژیشو از تو کمد بهش دادیم تا بازی کنه تا کلیدشو زد ( حسابی هم بلده چه جوری با کلیدهای جلو و عقبش کار کنه! ) ماشین قرقری کرد و ساکت شد! بهش گفتم کیارشم شارژ نداره باید بزنیم به برق شارژ بشه! و باطریشو در آوردم و زدم به برق. بعد از چند دقیقه باباش آروم میگه بیا ببین چی کار کرده! حیفم اومد ازش عکس نگیرم! دیگه خودتون ببینید چی تو مغز این پروفسور می گذره!
فسقلیم دایره و مثلث و مستطیل را می شناسه و اسمشونو هم بلده! جمعه شب پا مثلث شیشه ای بودیم تا آرمشو زد کیارش دویده به آرمش اشاره کرد و گفت مثلث!!!! خودمون هم موندیم! به احتمال زیاد از آموزش های مهدشه!
عصر دوشنبه که امتحانمو دادم با پدرش رفته تو اتاق و درو بسته رفتم سراغش، تا در را باز کردم با عصبانیت گفت: برو بیرون نینی میخواد درس بخونه!!!!!! ( خدا منو ببخشه چی کشیده این بچه از دست من! )

وقتی بیرون از خونه هستیم و هوا آفتابیه کیارش کلاه نقابیشو درست سرش میگذاره اما تا بریم داخل خونه سریع برعکسش میکنه!
از حمام آمده بودم بیرون بعد که سرمو خشک کردم چشمم افتاد به شیشه عطرم، یک کمیشو زدم بعد کیارش امد پیشم از اونجایی که سابقه عطرشناسیش دیگه معرف حضورتون هست بهش گفتم کیارش مامان بوی چی میده؟؟؟؟ جوابی که داد منو غرق عشق و لذت کرد! پسرکم منو بغل کرد و گفت: بو گل!

خدایا ممنونم به خاطر این که منو برای داشتن چنین گلی از گلهای عشق و لطف و رحمتت مادر کردی....
پیوست: نمیدونم امتحان سخت بود یا من خنگ شده بودم!!!! تازگیها انگار پیر شدم مغزم قفل میکنه!
سلام
اومدم یک پست کوچولو بگذارم و برم! اینم برای اینه که دوستان نگند کم لطف و کم پیدا شدم! راستش امتحان دارم! ( اینم از الطاف بی کران دانشکده است که ترم آخری یک درس برام مونده!!! ) و از اونجایی که هر روز استاد بی معرفتم برام پیغام می فرسته که بهش بگید بجنبه کاراشو بکنه و یاا... همین الان پاشو بیا اصفهان و بهش بگید از من انتظار نمره خوب نداشته باشه خیلی کارش عالی باشه من بهش 16 بیشتر نمی دم و ... و اعصاب منو به هم می ریزه و تمرکزمو می گیره خیلی عقبم! راستش می خواستم برای پست بعدی چند ماجرای جالب از کیارشم بنویسم ولی چون الان وقتشو ندارم می گذارم برای بعد امتحان! پس 3شنبه یا 4 شنبه منتظر یک پست باحال باشید!
راستی برام دعا کنید نمره ام خوب بشه بزنم تو ... بعضی ها!!!!!
پیوست: تو رو خدا می بینید شخصیت استادمو به جایی این که خودش باهام تماس بگیره یا نه حتی ایمیل برام بده چپ و راست به اینو اون پیغام میده خوب من شاید دوست ندارم بعضی از بچه های آزمایشگاه از وضعیتم با خبر بشند!
سلام به دوستان عزیز
همون طور که قولش را دادم این بار میخوام یک پست شاد و خوب از شیرین زبونیهای کیارش وروجکه بنویسم!
اما اولش بگذارید بازم طبق قول قبلیم یک کتاب خوب و مفید معرفی کنم!

نام کتاب: کودک از دو تا سه سالگی
نام نویسنده: هریت گریفی
انتشارات: پیدایش
من این کتاب را از نمایشگاه کتاب گرفتم! حجم زیادی نداره و تصاویرش رنگی و مفید است. کتاب دو قسمت میشه! ابتدا اطلاعاتی کلی درباره خصوصیات متداول در کودکان 2- 3 ساله میده و بعد راه حلی کوتاه و مختصر و مفید ارائه می کنه! مشکلاتی از قبیل خواب، از پوشک گیری، بهانهگیری، استقلال و ... و در قسمت دوم کتاب خصوصیات کودکان را طبق دسته بندی 2ماهه نوشته و بازیها و فعالیتهای مناسب با این سن را معرفی کرده! مثل از 24-26 ماهگی و...
خیلی جالبه که تو این کتاب نوشته اکثر کودکانی که در شروع سال سوم زندگی آموزش توالت رفتن می بینند تا آخر سال کاملاً آموزش میبینند و تمیز میمونند اما بچههایی که زودتر و بدون آمادگی مجبور به یادگیری میشوند تا آخر سال چهارم مشکل دارند!!!!!!
اما اخبار وروجکی!
چه خبر؟!؟!؟!؟!
این جمله تازگی شده جزء تکیه کلامهای وروجک! هر تازه واردی که از در بیاد تو بهش سلام میکنه و میگه چه خبر؟!؟!؟!
رفته سراغ کفش پدرش، بهش گفتم دست نزن این مال باباست! اشارهای به کفش کرد و گفت: مال باباهه، میخواد بره ددر بپوشه! میخواد بره مهد! میخواد بره خاله! میخواد بره بغل!!!!!!!
( ربط این یکیشو نفهمیدم! )
این قسمت و قسمت بعدیشو با عرض پوزش فراوان و با روم به دیفال مینویسم!
در راستای ادب آموزی هر چه بیشتر پسرکم به همه چیز و همه کس از جمله موتور و ماشین سلام میکنه! تازگیها بعد از عمل دفعشون یک سری احوالپرسی با جسم مذکور هم داریم!
کیارش با صدای بلند: سلااااااااااااااام پی پی!!!!!!
دیروز رفته بازم گلاب به روتون! از حجمش خودش هم جا خورده!!!! ( نمیدونم چرا دفعش بیشتر از بلعشه! از استخوانهاش مایه میگذاره؟! )
کیارش با تعجب: وای کردم! واااااااااای چه بزرجه! ( بزرگه! ) اندازه دریلیه ( تریلی!!!! )
تو این مدت که مریض بود و اشتهاش به حد صفر رسیده بود، یکی از ترفندهایی که برای غذا دادنش به کار بردیم و بعد عواقبش گردنمون را گرفت نشون دادن عکسهاش تو کامپیوتر بود! مینشست و خودش با کلیدهای حرکتی عکسها را عوض میکرد و هر دفعه هم میگفت: عکس بعدی! تو همه عکسهاش از عکس تولدش خیلی خوشش آمده بود! دیگه هر دفعه ما پای کامپیوتر مینشستیم میآمد به زور بلندمون میکرد و میگفت: عکس بعدی تبلد ( تولد ) بیاد!!!! یا مامان مریم چه ( چرا ) عکس بعدی تبلد نمیاد!!!!! خلاصه دیگه شب و رزومون شده تولد!!!!! چند روز پیش موقع خواب:
من: کیارش بخواب
کیارش: مامان مریم، تبلد بگیریم؟!
من: تولد بگیریم چی کار کنیم؟!
کیارش: شمع هوت ( فوت ) کنیم!
من: شمعها را کجا بگذاریم فوتش کنیم؟!
کیارش: رو میز!!!!!
بچهام به یک شمع روی میز هم راضیه! تازگیها هم که از صدقه سری دو*لت ما هر شب تولد داریم!!!!!!
یا اینکه هر روز تو خونه راه میره با هیجان میگه: تبلده! تبله مامان مریم، بابا سعید، دایی حامد، عمو امیر، خاله شیما و....

یا میاد پیشم و میگه: مامان بریم تبلد خاله شیما ماشین بگیریم بدیم به نینی ( منظور خودشه! )

خلاصه اینکه دستم به دامنتون تولدی چیزی سراغ داشتید خبرمون کنید! قول میدیم کادوهای خوب خوب بیاریم!!!!!!
من از قبل ازدواج از بچههایی که قوه تخیلشون بالاست خوشم میومده! موقع بارداریم هم خیلی دوست داشتم بچهام قوه تخیل خوبی داشته باشه! در همین راستا 2 روز پیش دم تخت:
کیارش: موتور بخواب! ( و پتوشو خیلی با احتیاط کشیده روش ) دریلی ( تریلی ) تو نخواب، پاشو، میخواهیم بریم ددر!!!!!!
حالا گفتم تخیلش بالا باشه اما نه در این حد:
تازگیها یک شخصیت جدید به فامیلمون اضافه شده! از یک ماه پیش هر روز بعد مهد درباره علی حرف میزد، از مربیش پرسیدم این علی کیه اینقدر خاطرشو میخواد گفت ما اصلاً علی نداریم!!!!!!!!!!!!
حالا دیگه هر روز و هر شب علی همه جا هست! جدیداً هم که شده دایی علی!!!!
چند روز پیش تو خیابون پشت چراغ قرمز!
کیارش با هیجان و فریاد: ماااااااشین دایی علی!
من با کنجکاوی: اِ کوش؟
کیارش با بی تفاوتی: رفت!!!!
ظهر موقع خوردن ناهار!
دهن منو باز کرده میگه: مامان به به خورد؟! پلو خورد؟! شش ( سس ) خورد؟! ماست خورد؟! و... تبلد خورد؟!؟!؟!؟!؟!؟! ( از معضلات تولد! )
کیارش شیر شده! هم چنان میغره و میره!
من: کیارش شیر چه رنگیه؟!
کیارش: زرد! مثل نینی ( خودش! )
گاهی رنگها را درست میگه گاهی اشتباه موندم تو رازش!
کتاب میمینی الهی بد نبینی را خوندید؟! مامان میمینی میره بیرون و بعد که صدای داد میمینی را میشنوه با لباس و سر خیس آب میاد پیشش! چند روز پیش کیارش نشسته و داره این کتاب را خودش ورق میزنه و داستانشو برای خودش میگه!
کیارش: میمینی دستش اوخ شده! مامان میاد از اَموم ( حموم ) و .... بچه تو این سن فهمیده مامان میمینی اصلاً بیرون نرفته رفته بوده حموم اون وقت این آقای کشاورز چی فکر کرده این شعرو گفته؟!؟!؟! فکر کنم بچههای ایرانی را دست کم گرفته!!!
از نمایشگاه کتاب براش پازل 9 تیکهای گرفتم دفعه اول با کمک هم ساختیمش اما خودش 4 تیکهاش را درست سر جاش گذاشت!!!!
1 شنبه دو هفته پیش رفتیم باغ هنرمندان تو خیابان فرصت! جای باحالیه! چند سالی هست پاتوقمونه! اما زمین بازیش نرفته بودیم بیشتر میرفتیم رستوران گیاهیش که تو این فصل بیشتر هنرمندها و بازیگران را میشه اونجا دید! یکیش این آقای محمد شیریه که ما هر بار رفتیم اونجا دیدیمش!!!! این بار رفتیم زمین بازیش خیلی بزرگ و خوب بود! برای قرار بد نیست به شرطی که تعطیلی نباشه!!!!! چون خیلی شلوغه!
این هم چند تا عکس که همش مال قبل بیمارشه! میبینید چه قدر لاغره؟! بعد مریضیش که اسکلت شده!
( پشت سر جناب شیری در یکی از عکس ها پیداست!)
[6/4/1387- 8:35 ص] کیارش سیا*ست مدار میشود
[29/3/1387- 9:36 ص] دلیل غیبتم
[21/3/1387- 4:8 ع] معرفی کتاب + شیرین زبونی کیارش وروجکه
[آرشیو شده ها]
![]() | ![]() |